پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

هِی روزگار...

طرف نوت بوکش رو گم می کنه
بعد ...
می ره خواستگاری
!

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

جهت خالی نبودن عریضه

کی شعر تر انگیزد
خاطر که حزین باشد

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

گوشه‌ای دنج و خلوت

بالاخره تصمیم گرفتم همینجا بمونم. فقط جل و پلاسم رو جمع کنم و برم یه گوشه دیگه از گهگدارهایم. برم یه گوشه دنج و تاریک سینما پارادیزو و همونجا بساطم رو پهن کنم.
قاعدتا از این به بعد نوشته‌هایم از جنس سینما خواهند بود؛ ولی یه سری حرفها هم می‌مونه که اگه نریزمشون رو کیبورد، تو سینه‌ام سنگینی می‌کنن. پس باید بعضی وقتها هم اون گوشه دنج و خلوت رو رها کنم و یه سر بیام بیرون روی ماسه‌های داغ ساحل آفتابی روبرو دراز بکشم برای گفتن حرفهای جامانده.
احتمالا – اگه تصمیم گرفتم ظاهر اینجا را تغییر دهم - چند روزی طول می‌کشه که دستی به سرو روی اینجا بکشم و در این مدت سعی می‌کنم نوشته‌های قبلی‌ام رو ادامه بدم.

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

خداحافظی

وقتم محدود شده. تا ساعت دو و نیم که درگیر سربازی‌ام. ساعت چهار و نیم کلاس فیلمنامه نویسی، ساعت هشت هم که تا ساعت نه‌ و‌ نیم کلاس زبان دارم. تازه متاهل هم که هستم و این خودش به تنهایی کلی وقت می‌خواد. تو این دو سه هفته اخیر، چند بار با خودم تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو ببندم و کوچ کنم یه جای دیگه. می‌دونم پاییز، فصل کوچ نیست و من هم پرنده نیستم؛ ولی خب چه کنم، مجبورم.

با خودم می‌گم حالا که می‌خوام برای وبلاگ نویسی وقت بذارم، حداقل چیزی بنویسم که برای پیشرفت تو این راهی که در پیش گرفته‌م کمکم کنه. منظورم سینما است. البته دوستام می‌گن خب همین وبلاگ رو سینمایی کن؛ حالا چرا می‌خوای عوضش کنی؟ حالا که بالاخره چند نفری وبلاگت رو می‌شناسند، چرا می‌خوای از صفر شروع کنی؟ باید بگم که وسوسه تموم کردن یه وبلاگ و شروع یه وبلاگ جدید غیر قابل انکاره؛ قبول دارید که؟ بعدش هم اینجا «عذر می‌خوام» یه خورده اسمش گل و گشاده. می‌خوام یه کم محدود بشه که دیگه وسوسه نوشتن نوشته‌های گهگداری اذیتم نکنه.
ولی شاید همین کار رو کردم. یعنی همینجا یه ورقه چسبوندم پشت شیشه که خواننده عزیز، از این به بعد در این مکان سینما سِرو می‌شود. لطفا دیگر از نوشته‌های گهگداری سوال نفرمایید.

با تشکر

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

شب نشینی در سینما پارادیزو - 3














Max: Hey. He, he, he fell on the cab. He fell, he fell from up there on the motherf*cking cab. Shit. I think he's dead.
Vincent: Good guess.
Max: You killed him?
Vincent: No, I shot him. Bullets and the fall killed him.

collateral

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

لبخند نوشته
















حماقت به مراتب خطرناک‌تر از شیطان است؛
زیرا شیطان گاهی اوقات به استراحت می‌پردازد ولی حماقت نه.


«آناتول فرانس»

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

پارازیت

خواست بره عوض بشه، عوضی شد.